چهار نفر در برابر کانگ شونگ، رخ شرقی اورست

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.

“خیلی بزرگه!”

“فکر می کنی می تونیم از اون بالا بریم؟”

“خدای من، خیلی عظیمه!”

“کسی مسیر امنی برای رد کردن تیغه پایینی می بینه؟”

“من فکر کنم حتی نتونیم تیغه پایین مسیرو ببینیم!”

جرج مالوری و بولاک اولین غربی هایی بودند که این رخ کوه را بررسی کردند و به دنبال مسیری مناسب برای رسیدن به گردنه شمالی بودند. مالوری می نویسد:”افراد دیگر با عقل کمتر شاید می توانستند این راه را صعود کنند، اما قاطعانه بگویم این مسیر مناسب ما نبود.”

ما که برای سه هفته ناامیدکننده در اثر کولاک های اواخر زمستان و مشکلات باربران تبتی گرفتار شده بودیم، با این وجود برای رسیدن به پایه کوه آرامش نداشتیم. با این حال، این هدف فقط گاهی مشکوک به نظر می رسید. در اوایل ماه مارس، ما با یک کامیون ارتش چین به خارتا، انتهای جاده سفر کرده بودیم و سپس به سمت لانگما لا، یک گذرگاه ۵۴۰۰ متری حرکت کردیم. اینجا در “بیس کمپ مقدماتی”، ۸۰ تا از یاک های ما به خانه برگشته بودند. یاک بان ها ادعا کردند: «برف خیلی زیاد است. هنوز زمستان در هیمالیا پابرجاست. تأخیرهای بیشتر ناشی از تنبلی روستاییان تبتی و افسر رابط و مترجم چینی ما و چندین طوفان اواخر زمستان ما را تا حد شکست ناامید کرد.

هنگامی که هوا در ۲۴ مارس باز شد، ما ۱۳۰ تبتی را از طریق برف تا زانو بر فراز لانگما لا، جلو فرستادیم. زنان و کودکان سنگین‌ترین بارها را حمل می‌کردند، قوی‌ترین مردان سبک‌ترین بار را حمل می‌کردند، و زنان و بچه‌ها فقط لبخند می‌زدند و کار خود را انجام می‌دادند. پس از یک طوفان برفی دیگر، زمانی که تبتی‌ها دوبرابر دستمزد دریافت کردند، بیس کمپ در ۲۹ مارس بر روی یک قسمت بایر و باد گرفته از یخچال کانگ‌شونگ، یک ماه کامل پس از عزیمت به تبت از کاتماندو و پکن برپا شد.

بر خلاف برخی از «نمایش‌های کوهنوردی» اخیر در قله اورست، هدف تیم کوهنوردی چهار نفره ما از نظر تئوری ساده و در عمل دشوار بود: صعود از یک مسیر جدید به بالای رخ ممنوعه کانگ شونگ، که شاید خطرناک‌ترین و ترسناک‌ترین سمت کوهنوردی این کوه باشد. اورست، بدون بهره مندی از شرپاها یا بطری های اکسیژن. اما آیا تیمی متشکل از چهار کوهنورد واقعاً شانس صعود یک مسیر جدید به اورست را داشتند؟ آیا این واقعا یک ایده عاقلانه و عملی بود؟ در مورد فرسایش درون تیم – یا نجات؟ محدودیت ها و مشکلات آشکاری وجود داشت.

زمانی که رابرت اندرسون به انجمن کوهنوردی چین در پکن درخواست داد، تنها جناح کوهی که مجوز آن را نداده بودند، جبهه شرقی بود. در واقع، اصلاً رزرو نشده بود! به طور واقع بینانه، چشم انداز ما چه بود؟ این رخ کوه شهرت وحشتناکی داشت. اکسپدیشن ۱۹۸۱ آمریکا پس از غلبه بر مشکلات فنی عظیم در ارتفاع۶۹۰۰ متری شکست خورده بود. وینچ‌ها، پرتاب‌کننده‌های موشک، تیم بزرگ و اکسیژن مورد استفاده در اولین صعود موفقیت‌آمیز آمریکایی در سال ۱۹۸۳ از رخ کانگ شونگ شامل تدارکات یک اکسپدیشن بزرگ بود. آیا میشد کانگ شونگ را به سبکی سبکبارتر صعود کرد؟

جورج لووه در کلرادو تصاویری از صعود خود را به ما نشان داد. ناگهان متوجه تیغه کوچکتری در سمت چپ رخ کانگ شونگ شدم. در بالای تیغه، شیب‌های برفی ملایم‌تر مستقیماً به گردنه جنوبی منتهی می‌شد – که طرف مقابل لوتسه فیس بالای کم غربی قرار داشت.با این حال مشکلات صعود بسیار زیاد بود. این احتمال وجود دارد که تخته باد توسط برف دمیده شده در حوضه بالایی ایجاد شود. سراک ها و برج های یخ زده به عرض چندین مایل هر دو سمت چپ و راست تیغه پایینی را تهدید می کرد. و خطر بهمن در پایین خندق جداکننده تیغه ما از تیغه لووه قابل توجه به نظر می رسید. بالای قسمتی تیغه ای که مد نظر ما بود، برجهای یخی به اندازه یک خانه سربرافراشته بودند. اما مسیر به خوبی برای یک تیم کوچک طراحی شده بود، با صعودهای سخت و فنی و سپس شیبهای ملایم تر به سوی گردنه جنوبی. د ر سمت بالای گردنه جنوبی و در مسیر جنوب شرقی تعدادی صعود بدون اکسیژن کمکی به سرانجام رسیده بودند.

پس از چندین تغییر در تیم، من و رابرت اندرسون آمریکایی و پل تیر کانادایی حالا در تیم حاضر بودیم. در سالگرد ۳۵ امین صعود موفق به اورست، لرد جان هانت، رهبر اولین صعود درخشان کوه در سال ۱۹۵۳، رهبر افتخاری اکسپدیشن ما شد. لرد هانت مشاهده کرد، با این حال، بدون حداقل یک کوهنورد انگلیسی، نمی توانستیم به سطح مناسب میهن پرستی بریتانیایی وی برسیم. او استفان ونبلز، یکی از ستاره‌های درخشان هیمالیا را توصیه کرد. پسر بزرگ تنزینگ نورگی، نوربو تنزینگ، تدارکات را سازماندهی میکرد. میمی زیمن و جو مارک بلکبرن، هر دو آمریکایی، به عنوان پزشک و عکاس اکسپدیشن آمده بودند. سرانجام پاسنگ نوربو از نامچه بازار سردار، آشپز و مترجم تبتی بود و کاسانگ تسرینگ از خارتا به عنوان آشپز آمد. با این حال، در هفته های شلوغ قبل از شروع برنامه این باعث شگفتی ما شده بود. من با رابرت زیاد صعود کرده بودم، یک بار با پل، و هیچ یک از ما حتی ونبلز را ندیده بودیم.

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.
رابرت اندرسون، پل تیر، اد وبستر و استفان ونبلز در بیس کمپ پیشرفته رخ کانگ شونگ

پس از تأخیرهای پایان ناپذیر، اینکه شروع برنامه واقعی باعث شادی و هیجان ما شده بود. در ۳۰ مارس، رابرت و من بیس کمپ پیشرفته را در نزدیکی رخ کوه شناسایی کردیم. ما هنوز متقاعد نشده بودیم که می توان از تیغه سمت چپ بالا رفت. مه های بعدازظهر در طول شب به برف تبدیل شدند، این الگوی تکرار شونده محلی کانگ شونگ بود. نهایتا مراسم تبرک کردن تیم آغاز شد و پرچم های نیایش برپا شدند. اکنون می توانستیم صعود را آغاز کنیم.

بیس کمپ پیشرفته ما در سه کیلومتری شمال دیواره بزرگ لوتسه و یک و نیم کیلومتری از پایه تیغه مورد نظرمان ما قرار داشت. ما به زودی با تلسکوپ مسیری را که فکر می کردیم یک مسیر ممکن بود بررسی کردیم و چندین ویژگی نهایتا شناسایی شد. “بیگ آل” خندقی بود که تیغه مسیر ما را از تیغه لووه جدا می کرد. «برآمدگی گل کلمی» با بلوکهای تشکیل شده از سراکهای یخی، تاج تیغه مورد نظرمان را تشکیل می داد.

ما امیدوار بودیم که در اطراف آبشار یخی پایین مسیر، به صورت مورب به سمت راست، دو میدان برفی پایین‌تر را دور بزنیم، از دیواره‌ای کوتاه و صخره‌ای عبور کنیم، سپس از «اسکاتیش گالی»، یک دهلیز باریک با دیواره‌های صخره‌ای، به سمت نقطه A1 حرکت کنیم. فرار از A1 بزرگ بر روی تاج تیغه بسیار سخت به نظر می رسید. اصابت نکردن بهمن در بیگ آل یا سقوط سراک در پشته گل کلمی کاملاً به کارما بستگی دارد. پاسنگ قول داد ارس مقدس را بسوزاند و هر روز صبح برای ما دعا کند. ما به آن نیاز خواهیم داشت.

ساعت ۶:۳۰ صبح در ۳ آوریل، در بیس کمپ پیشرفته، صدای بلند و غرش کوه را شنیدیم. “یک بهمن عظیم از دیواره لوتسه به پایین سرازیر شد” رابرت فریاد زد. انگار یک انفجار اتمی رخ داده بود. خوشبختانه ابر بهمن درست قبل از برخورد با خط صعود ما از بین رفت.

استفان در حالی که آماده رفتن می‌شد، گفت: «مسیر ما را از جارو نکرد – خوب است. این هم از اولین روز شروع برنامه.”

رابرت و استفان جلو بودند و به سرعت پیشرفت کردند. من و پل بارها را حمل می کردیم.دو نفر جلو ثابت کشی می کردند و ما ۱۰۰ متر طناب اضافی را حمل می کردیم. استفان دیواره ای به نام “Venables Wall” را سرطناب صعود کرد که با ارتفاع ۱۰۰ متر و درجه سختی ۵.۸ روی لبه های تیز بالا می رفت و عذرخواهی کرد زیرا می دانست که من می خواهم آن را صعود کنم. با این حال، زیبایی یک تیم چهار نفره این بود که هر کدام از ما مطمئن بودیم که به اندازه کافی سرطناب خواهیم بود.

روز بعد رابرت قسمت اسکاتیش گولی را صعود کرد، سپس پل از طریق “Traverse” به سرزمین هیچکس رفت و از سمت چپ دهلیز Big A1 عبور کرد. در این بخش از مسیر خطر بهمن یک هراس دایمی بود. بعداً، این بخش را به بالا رفتن از کنار یک لوله شتاب دهنده هسته ای تشبیه کردم. ایده این بود که از شکستن هسته اتم خودداری کنیم.

“چهار نفر در برابر کانگ شونگ؟ تو دیوانه ای!” استفان گریه کرد و سخنان چارلی هیوستون را تکرار کرد. آنها درست قبل از اکسپدیشن در جشن شصتمین سالگرد باشگاه هیمالیا در بمبئی یکدیگر را ملاقات کرده بودند. هیوستون بعداً اضافه کرد که شانس کمی برای موفقیت وجود دارد. اورست تنها کوهی بود که برای بالا رفتن از آن این همه زحمت کشیدیم. و خوشبختانه نمی دانستیم که نهایتا چقدر درد باید بکشیم.

من و استفن به سمت «تراس»، یک سکوی باریک در زیر برآمدگی‌های معلق ، از شیبی تند بالا رفتیم. روز بعد، نقش‌هایمان را عوض کردیم و با لنز ۶۰۰ میلی‌متری تماشا و عکاسی کردیم، در حالی که رابرت و پل، مانند دو مورچه، از یخ‌های شیب‌دار وحشتناک در ارتفاع ۶۳۰۰ متری بالا رفتند. صعود سرطناب یک قسمت ۷۵ درجه به طول صد متر سختترین صعود زندگی پل را در اینجا شکل داد. حتی ۵ متر آخر مسیر شیب منفی داشت..پل مجبور شد روی یک پیچ یخ استراحت کند تا از یکی از کراکس های مسیر بگذرد.

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.
اد وبستر، رخ کانگ شونگ اورست، عکس: استفان ونبلز

پس از حدود چندین طول طناب یومار زدن، نوبت سرطناب رفتن من رسیده بود. دو قسمت سخت گل کلمی از یخ در اینجا ظاهر شدند. برای صعود این قسمت مجبور شدم تمام پیچ یخ هایی که همراه داشتم را کار بگذارم.

در بالای سرمان یک دیواره یخی ۲۵ متری قرار گرفته بود. استفان شرایط ارتفاع را حس می کرد و من ادامه دادم. بعد از دو سفر قبلی به اورست اکنون بالاخره توانستم چند طول سرطناب صعود کنم! برف کاملا سفت بود. تقریبا همه قسمتهای این دیواره عمودی که گاها شیبش به ۹۵ درجه میرسید را طبیعی صعود کردم، البته به جز بعضی قسمت ها که که از نبشی برف برای صعود کمک گرفته شد. لذت بخش ترین صعود عمرم را تجربه می کردم.

شکاف یخی

ونبلز به همراه رابرت و پل فردا بازگشتند تا روی تیغه کار کنند. در این قسمت یک سوپرایز منتظر آنها بود. لبه تیز یک شکاف به پهنای ۱۵ متر که قبلا از دیدمان پنهان مانده بود. شیب های برفی آسانتر درست آنطرف شکاف قرار داشتند. به نظر میرسید یک تراورس تیرولی در عرض شکاف تنها روش عبور ما باشد.

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.
تراورس تیرولی

پس از چهار روز استراحت در بیس کمپ، آب و هوای بد و درد معده، در ساعت ۲:۳۰ دقیقه صبح به بیس کمپ پیشرفته بازگشتیم.

استفان برخاست تا اجاق را روشن کرده، چای و بلغور جو دوسر فوری درست کند. من هرگز کوهنوردی را ندیدم که چنین علاقه ای به استارت های آلپی داشته باشد. پس از حمل و نقل چهار نفره به کمپ I در ارتفاع ۶۶۰۰ متری، دو چادر بیلبر برپا کردیم و من و رابرت برای یک تلاش سه روزه برای عبور از شکاف حرکت کردیم. در سکوی درست زیر لب آن، یک پنجره عجیب به درون شکاف با شکستن چندین تیغه غول پیکر یخ ایجاد شده بود. من به تنهایی به این دنیای پایین رفتم. رابرت احساس بیماری می کرد.

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.
کروکی مسیر تا گردنه جنوبی

شکاف یک طرفه بود، ۱۵ متر عرض و ۳۰ متر عمق. پایه گذرگاه مخفی در برف پودری خفه شده بود. با طناب به پشت، از پایه ی خزنده عبور کردم و از میان رانش ها غوطه ور شدم و انتظار داشتم به یک خلاء پنهان قدم بگذارم. احساس می‌کردم قربانی گرفتار شده‌ای هستم که در خانه‌ای خالی از سکنه در تاریکی کاوش می‌کند، تنها نور من به درخشش یک شمع است. با فشردن یک گذرگاه به عرض بدن، وارد محفظه جدیدی شدم که با چشم انداز بد دیگری مجهز شده بود: یک بلوک یخی به قطر ۱۲ متر که بین دیواره های شکاف مانند چوب پنبه ای غول پیکر گیر کرده بود. متاسفانه نمی توانستم ببینم که آن سوی این تکه یخ عظیم چه خبر است. اما راه آسانتری در پیش خواهد بود یا خیر…

به مدت ده دقیقه هیچکس صحبت نکرد. در عوض، مات و مبهوت و نامطمئن به سمت کوه جلوی خود خیره شده بودیم. پس این همان چیزی است که ما برای صعود آن نیمی از دور دنیا را طی کرده بودیم؟ رخ شرقی اورست به ما می درخشید، دو سه هزار متر برف و یخ درخشان. عظمت آن فراتر از درک انسان بود. برآمدگی‌های پایین مسیر رخ کوه را پنهان می‌کردند، ابرها برجستگی‌ها و قله‌های بالایی را پوشانده بودند، اما سرانجام گردنه جنوبی بود که تقریباً می‌توانستید صدای غرش هزاران بهمن را که از روی آن سر می خوردند احساس کنید. ما فقط نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم. بعد یکی صحبت کرد.
دنیای ناشناخته درون شکاف – عکس: اد وبستر

روز بعد مجددا به درون شکاف فرود رفتیم. رابرت با تعجب گفت “این عجیب ترین جایین است که تا به حال دیده ام. ما داخل قله اورست هستیم” به نظر می رسید تکه یخ غول پیکر به اندازه کافی محکم باشد که از آن رد شویم و سوی دیگر یخ را بررسی کنیم. هنوز هم نمی دانم چرا با این ایده موافقت کردم.

چند متر پس از تکه یخ توقف کردم تا یک میخ یخ کار بگذارم. یخ حالت لاستیکی داشت. با تمام وجود روی آن کوبیدم که ناگهان یخ برزگ منفجر شد و فرو ریخت. یک لحظه حس کردم در یک میدان مین قرار دارم. بلورهای یخ در نور خورشید می درخشید و انگار آسمان روی