۳۴ روز روی یالی که هنوز تکرار نشده است؛ حماسه هامینگ برد

روایتی از یکی از دست‌نیافتنی‌ترین صعودهای تاریخ کوه‌نوردی در شمال غربی کانادا، جایی که مرزهای جغرافیا و توان انسان در هم می‌شکنند، کوهی قرار دارد که حتی در میان غول‌های آمریکای شمالی هم چهره‌ای متفاوت دارد: مانت لوگان. این کوه...

1990-hummingbird-ridge-144-scaled

روایتی از یکی از دست‌نیافتنی‌ترین صعودهای تاریخ کوه‌نوردی

در شمال غربی کانادا، جایی که مرزهای جغرافیا و توان انسان در هم می‌شکنند، کوهی قرار دارد که حتی در میان غول‌های آمریکای شمالی هم چهره‌ای متفاوت دارد: مانت لوگان. این کوه فقط بلند نیست؛ عظیم است. فلات قله‌ای پهناور، یخچال‌هایی که تا افق امتداد دارند، و یال‌ها و دیواره‌هایی که بیشتر شبیه پروژه‌های چندماهه‌اند تا «مسیر صعود».

در دل رشته‌کوه سنت الیاس، مانت لوگان مثل یک قاره‌ی یخی ایستاده است. فاصله‌ها در این کوه فریبنده‌اند؛ چیزی که روی نقشه کوتاه به نظر می‌رسد، در واقع روزها تلاش می‌طلبد. هوا غیرقابل پیش‌بینی است، دما می‌تواند در یک روز ده‌ها درجه تغییر کند و بهمن، نه یک خطر احتمالی، بلکه بخشی دائمی از چشم‌انداز است.

در میان تمام یال‌ها و خطوط این کوه، مسیری وجود دارد که نامش با احترام و ترس هم‌زمان برده می‌شود: هامینگ‌برد ریج؛ یال جنوبی-مرکزی مانت لوگان. خطی که از یخچال سیوارد آغاز می‌شود و بیش از 3500 متر ارتفاع، بی‌وقفه تا فلات قله بالا می‌رود. مسیری طولانی، در معرض پرتگاه های رعب آور، پر از نقاب های برفی شکننده، برجک‌های سنگی (ژاندارم)، شیب‌های بهمن‌گیر و نقاطی که عقب‌نشینی از آن‌ها به‌سادگی ممکن نیست.

۳۴ روز روی یالی که هنوز تکرار نشده است؛ حماسه هامینگ برد

تابستان ۱۹۶۵؛ تصمیمی فراتر از منطق رایج

در تابستان ۱۹۶۵، شش کوه‌نورد آمریکایی تصمیم گرفتند این یال را صعود کنند؛ تصمیمی که حتی با استانداردهای امروز هم جسورانه محسوب می‌شود. آلن استک، پل بیکن، فرانک کوال، جان ایوانز و جیمز ویلسون تیمی را تشکیل دادند که قرار نبود صرفاً «به قله برسد»، بلکه می‌خواست یکی از کامل‌ترین خطوط کوه را از پایین تا بالا طی کند و سپس تراورس قله‌های اصلی مانت لوگان را انجام دهد.

صعود آن‌ها از ۶ جولای تا ۹ آگوست ادامه داشت؛ سی‌وچهار روز زندگی روی کوه. نه با سبک آلپی سبک‌بار، بلکه با شیوه‌ای که آن زمان تنها گزینه‌ی ممکن بود: حمل بارهای سنگین، نصب طناب ثابت، ساخت کمپ‌های موقت روی یال و پیشروی میلی‌متری در ارتفاع.

در این صعود از سبک محاصره ای با استفاه از تجهیزات سنگین استفاده شده است که در آن زمان متداول بود. این بر خلاف اصول سبک آلپی می باشد. «سبک آلپی یعنی حرکت پیوسته با حداقل تجهیزات کوهنوردی؛ کوله‌ کوهنوردی سبک، تصمیم‌هایی قطعی و پذیرفتن این واقعیت که برگشت همیشه ساده نیست.»

آن‌ها موفق شدند هر سه قله‌ی اصلی مانت لوگان را لمس کنند:

  • قله‌ی شرقی با ارتفاع حدود ۱۹٬۶۰۰ فوت
  • قله‌ی مرکزی با ارتفاع نزدیک به ۱۹٬۸۵۰ فوت
  • قله‌ی غربی با ارتفاع حدود ۱۹٬۲۰۰ فوت

اما عددها، فقط بخش کوچکی از داستان‌اند.

محمد پیروسار
به یاد محمد پیروسار

این مقاله به یاد محمد پیروسار تنظیم شده است؛ کوه‌نوردی از نسل سخت‌جان دهه نود، که از صعودهای زمستانی نفس‌گیر تا دیواره‌نوردی‌های جدی، رد پای تعهد، جسارت و عشق به کوه را برجای گذاشت.

محمد پیروسار یکی از بهترین کوه‌نوردان دهه نود کشور بود؛ انسانی آرام، فنی و قابل اتکا که کوه برایش فقط ارتفاع نبود، بلکه شیوه‌ای برای زیستن بود.

او در دی‌ماه ۱۴۰۴ جاودان شد؛ اما نامش، راهش و اثرش همچنان در دل یال‌ها، دیواره‌ها و خاطره‌ی همنوردانش زنده است.

یادش جاودان و نامش تا ابد درخشان.

دره‌ای که همیشه گوش به زنگ است

در پای دیواره‌ی جنوبی مانت لوگان، دره‌ای یخ‌زده قرار دارد که سکوتش فریبنده است. این سکوت، هر لحظه می‌تواند با غرش بهمن شکسته شود. تیم خیلی زود فهمید که این دره، همان‌طور که متون کلاسیک کوه‌نوردی هشدار می‌دهند، محل تجمع تمام بهمن‌های بالادست است.

از دهلیز اوسود، بهمن‌ها بی‌وقفه فرو می‌ریختند. صدا آن‌قدر نزدیک بود که بعضی لحظات، حس می‌کردند موجی عظیم در حال شکستن درست کنار پاهایشان است. واژه‌ی «اوسود» در زبان بومی منطقه مفهومی نزدیک به «ترسی دائمی و فراگیر» دارد؛ نامی که کاملاً با واقعیت آن مکان هم‌خوانی داشت.

کمپ پایه، با چادرهایی سرخ‌رنگ و بقایای تجهیزات هوایی که برای پشتیبانی ریخته شده بود، تنها نقطه‌ی امن شناخته‌شده بود. اما حتی آن‌جا هم آرامش واقعی وجود نداشت. کوه از همان ابتدا یادآوری می‌کرد که این صعود، لطفی از طبیعت نخواهد گرفت.

۳۴ روز روی یالی که هنوز تکرار نشده است؛ حماسه هامینگ برد

برنامه‌ای ساده، اما بی‌رحم

استراتژی تیم شفاف بود، اما آسان نبود:
آن‌ها باید کمپ‌ها را با خود بالا می‌بردند. هر متر پیشروی، مستلزم حمل بار، نصب طناب و بازگشت برای بار بعدی بود. جایی بالا روی یال، نقطه‌ای وجود داشت که باید تصمیم نهایی گرفته می‌شد؛ ادامه تا فلات قله و تراورس، یا عقب‌نشینی کامل تا بیس‌کمپ.

همین تصمیم معلق، به گفته‌ی آلن استک، بیشترین فشار روانی را ایجاد می‌کرد. هر شب این سؤال تکرار می‌شد: «آیا هنوز جلو رفتن منطقی است؟» و هیچ‌وقت پاسخ روشنی وجود نداشت.

شب‌ها، گفتگوها آمیخته‌ای از شوخی‌های سیاه و نگرانی‌های واقعی بود. یک شب بحث بر سر گذاشتن یا نبردن میله‌ی پراب یخچالی بالا گرفت. یکی از اعضا با اطمینان گفت: «روی یال شکاف یخچالی پیدا نمی‌کنیم.»

چند ساعت بعد، یک بهمن بزرگ بخشی از طناب‌های ثابت و یک انبار تجهیزات را از بین برد. بحث همان‌جا تمام شد. کوه نشان داد که با قطعیت انسانی مماشات نمی‌کند.

میله‌ی پراب جا گذاشته شد. تصمیمی که بعدها، در تراورسی موسوم به «شاول تراورس»، بهایش پرداخت شد؛ جایی که یکی از کوه‌نوردان از شکافی پنهان سقوط کرد و به تلخی فهمید که بوت کرامپون‌دار، جایگزین ابزار تشخیص نیست.

🧊 میله‌ی پراب (Probe) چیست؟
میله‌ی پراب ابزاری سبک و تلسکوپی (معمولاً از آلومینیوم یا کربن) است که برای تشخیص شکاف‌های پنهان یخچالی و نقاط سست زیر برف استفاده می‌شود.

در مسیرهای برفی و یخچالی، بسیاری از شکاف‌ها با لایه‌ای نازک از برف پوشیده می‌شوند. پراب با فرو رفتن در برف، فضای خالی یا ضعف ساختار را پیش از عبور آشکار می‌کند؛ کاری که با کلنگ یا بوت کرامپون‌دار ممکن نیست.

گاهی حذف یک ابزار سبک برای کم‌کردن وزن کوله، بهای بزرگی دارد.

پیشروی کند، اما بی‌وقفه

حرکت روی یال به‌شدت کند بود. دو نفر از تیم برای بررسی مسیر تا نزدیکی بخشی موسوم به «پرو» پیش رفتند؛ تلاشی بیست‌ودو ساعته که حتی یک جای مناسب برای نشستن و خوردن ناهار هم پیدا نکردند. گزارششان ساده بود: این‌جا جایی برای کمپ‌زدن نیست.

طوفان‌ها یکی پس از دیگری رسیدند. برف تازه، تردیدها را عمیق‌تر کرد. بارها در پای پرو انباشته شد. اما گاهی یک تلاش انسانی، روحیه‌ی همه را تغییر می‌داد. جان ایوانز، تنها روی یک طاقچه‌ی یخی کوچک، هفده بارِ سنگین را در هفت ساعت بالا کشید؛ کاری که احترام و شگفتی بقیه را برانگیخت.

ملاقات غیرممکن

۱۷ جولای، تیم ارتباطش را با بیس‌کم قطع کرد و رسماً وارد تعهد کامل روی یال شد. همان روز، اتفاقی افتاد که بعدها نام مسیر را جاودانه کرد.

آلن استک صدای وزوزی شنید؛ نه سنگ بود، نه یخ. مرغ مگس‌خواری کوچک، لحظه‌ای بالای کوله‌ی قرمز او ایستاد و بعد ناپدید شد. در آن ارتفاع، در آن سرمای بی‌رحم، حضور چنین پرنده‌ای بیشتر شبیه نشانه بود تا تصادف.

استک بعدها نوشت که در آن لحظه احساس کرد هر دو ــ انسان و پرنده ــ مزاحمانی موقت روی این یال عظیم‌اند؛ با این تفاوت که یکی شاید برای چنین مبارزه‌ای ساخته شده بود و دیگری نه. همان‌جا، نام مسیر شکل گرفت: هامینگ‌برد ریج.

۳۴ روز روی یالی که هنوز تکرار نشده است؛ حماسه هامینگ برد

زندگی زیر نقاب های برفی؛ جایی که اشتباه مساوی پایان است

با رسیدن تیم به یال اصلی، فضا به‌طرز نگران‌کننده‌ای محدود شد. جایی برای چادر زدن وجود نداشت و هر کمپ باید با بیل و کلنگ، مستقیماً از یخ و برف تراشیده می‌شد. کمپ یک روی طاقچه‌ای باریک و دست‌ساز شکل گرفت؛ سکویی که بیش از آن‌که حس امنیت بدهد، یادآور موقتی‌بودن همه‌چیز بود.

برف بی‌وقفه می‌بارید و بالای سرشان، یال در مه و کورنیس‌های آویزان ناپدید می‌شد. عبور از اولین کورنیس، بیش از آن‌که آرامش بیاورد، باعث شگفتی شد؛ گویی خودشان هم باور نمی‌کردند که هنوز زنده‌اند.

کمپ دو بعدها به‌عنوان یکی از کابوس‌وارترین نقاط صعود توصیف شد. در نور رو به خاموشی، با چادرهایی که هنوز باز نشده بودند، تیم درست زیر یک کورنیس عظیم متوقف شد. خیلی دیر فهمیدند که این نقطه، انتخابی از سر اجبار بوده، نه برنامه. یکی از یادداشت‌های روزانه‌ی تیم فقط یک جمله داشت:
«این یال، جنون محض است.»

آلن استک بعدها نوشت که در همان کمپ، بحث‌های عجیبی شکل گرفت؛ از محاسبه‌ی این‌که اگر کورنیس فروبریزد آیا چادرها را هم با خود می‌برد یا نه، تا شوخی‌های تلخ درباره‌ی «ارزش رنج کشیدن» در کوه‌نوردی. آن‌ها روزها زیر سقفی از برف زندگی کردند؛ سقفی که چند روز بعد از ترک کمپ فرو ریخت، درست زمانی که دیگر آن‌جا نبودند.

شکست آرام، نه ناگهانی

وقتی کمپ دو رها شد، بذرهای عقب‌نشینی ذهنی کاشته شده بود. نه به‌خاطر یک حرکت فنی خاص، بلکه به‌خاطر وزن ترکیبی همه‌چیز: هوا، ارتفاع، مقیاس مسیر و فرسودگی روانی. بحث جدی بر سر این بود که آیا طناب‌های ثابت برای عقب‌نشینی باقی بماند یا جمع شود. در نهایت، تصمیم گرفتند طناب‌ها را بالا بکشند؛ حرکتی که عملاً راه بازگشت را سخت‌تر می‌کرد و تعهد را کامل‌تر.

هدف بعدی، اسنو دوم بود؛ بخشی از یال که عبور از آن، شرط رسیدن به فلات قله محسوب می‌شد. اما مسیر، آن‌طور که روی نقشه دیده می‌شد، نبود. برف تازه، هر قدم را نامطمئن می‌کرد و پیشروی به شکل آزاردهنده‌ای کند شد.

در این میان، یک اشتباه ساده اما سرنوشت‌ساز رخ داد: یکی از اعضا بیل بزرگ برف را جا گذاشت. همین ابزار، به مهم‌ترین سلاح تیم تبدیل شد. از آن پس، تقریباً هر طول مسیر با بیل پیش می‌رفتند؛ پله می‌تراشیدند، طاقچه می‌ساختند و کورنیس‌ها را با احتیاط می‌شکستند. چیزی که قرار نبود باشد، به ستون فقرات صعود تبدیل شد.

۳۴ روز روی یالی که هنوز تکرار نشده است؛ حماسه هامینگ برد

تراورس اسنو دوم؛ راه رفتن روی سیم در آسمان

باد، چادرها و اعصاب را هم‌زمان می‌کوبید. وقتی یکی از اعضا در دل تندباد مسیر را باز می‌کرد، صدای موسیقی از پایین می‌آمد؛ هارمونیکای آلن استک. صدایی عجیب، نامربوط و در عین حال انسانی، که یادآوری می‌کرد چرا آدم‌ها داوطلبانه وارد چنین رنجی می‌شوند.

بالاخره هوا، درست در آخرین فرصت ممکن، صاف شد. اگر تا دوم آگوست از تراورس عبور نمی‌کردند، باید عقب‌نشینی می‌کردند. صبح زود، دو نفر از تیم وارد تراورس شدند؛ مسیری باریک، در معرض کامل، با کورنیس‌هایی که مثل سایه‌های معلق بالای سرشان بودند.

جان ایوانز بعدها این مسیر را «سیمی در آسمان» توصیف کرد؛ راهی تراشیده‌شده در برف، با تونل‌ها و لبه‌هایی که هر اشتباه کوچک می‌توانست به سقوطی غیرقابل‌جبران ختم شود. در میانه‌ی مسیر، نقطه‌ای تقریباً صاف پیدا کردند و نامش را با طنز تلخ یوکان فلتس گذاشتند.

تا اول آگوست، طناب‌های ثابت به انتهای تراورس رسید. از نظر فنی، بدترین بخش پشت سر گذاشته شده بود. اما یک مشکل بزرگ باقی مانده بود: غذا رو به اتمام بود.

فلات قله؛ جایی که کوه بالاخره کوتاه آمد

روزهای بعد، سریع‌تر و کارآمدتر گذشتند. کمپ‌ها بالا می‌آمدند و پایین می‌رفتند. زمین‌هایی که از دور ترسناک به نظر می‌رسیدند، حالا «فقط» سخت بودند. کورنیس‌ها آرام فرو می‌ریختند، کولوارها راه عبور می‌دادند و رکورد طناب‌کشی و حمل بار یکی پس از دیگری شکسته می‌شد.

ششم آگوست، تیم روی فلات قله‌ی مانت لوگان قدم گذاشت. ساعت نه صبح، روی گردنه‌ای آفتابی نشستند و ناهار خوردند. همان‌جا بود که فهمیدند چه کرده‌اند:
نزدیک به ۲۸ هزار فوت طناب ثابت (حدود 7000 متر!) نصب شده بود و هیچ‌کدام از بخش‌ها با ابزار کمکی مصنوعی صعود نشده بود.

آن‌ها به سمت قله‌ی شرقی حرکت کردند؛ خسته، کم‌غذا و درگیر ارتفاع. در شکاف‌ها می‌افتادند، می‌خندیدند و دوباره بلند می‌شدند. دیدن کل یالی که از آن بالا آمده بودند، همه‌چیز را توجیه می‌کرد.

قله‌ی مرکزی آسان‌تر از انتظار بود. هوا ملایم ماند و طوفان نیامد. شب را روی گردنه‌ای بلند گذراندند؛ جایی که یکی از اعضا آن‌قدر بیمار بود که بدون دارو نمی‌توانست حرکت کند. با این حال، صبح ادامه دادند و پیش از ظهر به قله‌ی غربی رسیدند.

پایان صعود، نه پایان داستان

فرود به سمت کینگ ترنچ طولانی و فرساینده بود. وقتی بالاخره به انباری رسیدند که بیش از یک ماه قبل گذاشته بودند، طوفان دیگری آغاز شد. چادرها درست به‌موقع برپا شدند. صعود تمام شده بود.

اما داستان هامینگ‌برد ریج، همان‌جا تمام نشد.

از سال ۱۹۶۵ تا امروز، این مسیر به‌طور کامل تکرار نشده است. یک واریانت به نام «تاندربرد» در سال ۱۹۹۱ صعود شد، اما خود یال اصلی، همچنان دست‌نخورده باقی مانده است. نه به‌خاطر یک حرکت فنی خاص، بلکه به‌دلیل ترکیب بی‌رحمانه‌ی طول مسیر، تعهد، شرایط جوی و فشار روانی.

هامینگ‌برد ریج یادآور دورانی است که کوه‌نوردی بیشتر از آن‌که درباره‌ی سبک و سرعت باشد، درباره‌ی تحمل، صبر و زندگی‌کردن در دل عدم قطعیت بود. مسیری که نشان می‌دهد بعضی خط‌ها، نه برای تکرار، بلکه برای این کشیده می‌شوند که مرز توان انسان را یک‌بار برای همیشه جابه‌جا کنند.

محتوای جدول

آیا سؤالی دارید؟

همین حالا با ما تماس بگیرید تا کارشناسان ما شما را راهنمایی کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *