بازی بزرگ : یک مسیر دشوار جدید روی کویو زوم، 51 سال پس از اولین صعود

کویو زوم به ارتفاع 6877 متر، در منطقه دره یارخون پاکستان قرار گرفته است.

من و آلی سوینتون در یک رستوران هتل خلوت در گیلگیت پاکستان نشسته بودیم و از سکوت صبح گاهی لذت می بردیم و در همین حال روزهای سرد گذشته را مرور می کردیم.

دیروز ، ما از یکی از سخت ترین تجربه های کوهنوردی مان به امنیت بازگشتیم.. من و آلی مسیر جدیدی را صعود کرده بودیم ، و یک راه از میان مسیرهای ترکیبی و سنگنهای ورقه ای بازکردیم.درقسمتی از مسیر هم کفش سنگنوردی بود که راه ما را بازکرد. در روز پنجم ، با دو ریه خسته ، به سمت قله حرکت کردیم. وجود خالص و ناب آلپینیسم در ارتفاعات همه توان را از ما گرفته بود.

روز بعد از صعود ، از یخچال های طبیعی به سمت بیس کمپ حرکت کردیم. مستقیم به سمت خانه. امشب ما با بقیه بچه ها برمی گردیم. اما بعد: تصادف ، نجات هلی کوپتر و حالا … رستوران هتل؟ تمدن یک شوک بود: هشت روز در کوه و ناگهان گرما ، غذا ، آب. احساس بیگانگی می کرد. 28 ساعت گذشته با خشک شدن خون روی سر آلی به سپری شده بود و من هنوز بوی آن را روی لباس هایم حس می کردم. حالا ما در دریایی از میزهای خالی رستوران شناور شدیم. دوباره به آنجا فکر کردم که همه چیز از کجا شروع شد.

ویل سیم هند راج را دوباره کشف کرده بود. سالها بی ثباتی و تنش سیاسی قسمتهای زیادی از این منطقه کوهستانی و دورافتاده را در شمال غربی پاکستان ، و همچنین در جنوب افغانستان ، به روی خارجیان بسته بود. کمتر از یک دهه قبل ، طالبان دره سوات نزدیک را در جنوب اشغال کرده بودند. هندو راج – به ویژه دره یارخون در ضلع شمالی رشته – در راز و رمز باقی مانده است. اما کنجکاوی و تحقیق ویل مجوز برای پاییز را تضمین کرد و او از جان کروک ، زالزالک اوزدیان ، آلی سوئینتون ، و من برای پیوستن به تیم دعوت کرد.

هدف ما کویو زوم دیدنی (6877 متر) ، بلندترین قله در محدوده بود. مانند قلعه قرون وسطایی در بیابانهای آسیا ، قسمت عمده آن به سمت دشت های افغانستان ، چین و تاجیکستان به نظر می رسد. یک جبهه عظیم شمالی و مربع شکل توسط سراکها پوشیده شده است ، و هرم قله برفی مانند تاجی به نظر میآید. سراکها وحشتناک به نظر می رسند و بلافاصله می فهمید که چرا تنها صعودهای قبلی به سمت شرقی تر از کوه صعود کرده اند. در سال 1968 ، تیمی از اتریشی ها اولین صعود را انجام دادند. کوهنوردان انگلیس این مسیر را در سال 1974 تکرار کردند. از آن زمان ، کوه – و بیشتر کوههای اینجا- خاموش مانده بود.

پاکستان

در تاریخ 1 سپتامبر که وارد گرما و هیاهوی اسلام آباد شدیم ، چهار پاکستانی به تیم 5 نفره ما پیوستند که تدارکات ، آشپزی و زندگی را در اردوگاه پایه سازماندهی کردند. عمران شیگری از یاس تور ، به همراه محسن ، نبیم و ایشان ، که به اندازه خود ما هیجان زده بودند. بیشتر کارهای آنها در قراقوروم بود.

ما در ششمین روز حرکت خود از اسلام آباد ، دو روز بعد از شهر چیترال ، به بیس کمپ رسیدیم. از یک پل پیاده روی آن طرف رودخانه یارخون ، فقط 90 دقیقه پیاده روی از یک دره فرعی تا بیس کمپ در 3500 متری فاصله بود. خوابیده روی چمن های گرم و علفی و محاصره شده توسط باربرها ، فراموش کردن روزهای گرد و خاکی و دست انداز قبلی سواری در جیپ ها آسان بود. با حرکت به اعماق کوهستان ، روستاها در دهکده های منزوی محو می شدند. مزارع بزرگ محصولات به نوارهای کوچک قابل کشت تبدیل شدند. ما برای همه دست تکان دادیم و سلام اسلامی سلام علیکم را فریاد زدیم! ‘(“سلام بر شما”). خیره شدن شدید بلافاصله پس از سلام کردن به لبخندهای دوستانه ، تبدیل میشدند. هر شب به یک مهمانسرای محلی می رسیدیم. بدن های دردناک را زیر آفتاب کشیدیم ، اما وقتی ناگهان پشت خط الراس فرو رفت ، نور و گرما مانند شمع بین انگشت و انگشت شست پف کرد. غروب هوا با عجله به دره رفت. ستارگان شروع به خراشیدن آسمان کردند. ماه ، صاف و روشن ، هر شب چاقتر می شد. وقتی به اسلام آباد رسیدیم ، خراش خورده بود و حالا متورم شده بود و مانند دیسک درخشان بود.

بیس کمپ

کویو زوم

در روز آخر رانندگی ، به موازات مرز با گذرگاه باریک واخان افغانستان ، در دره دورافتاده یارخون به سمت شرق چرخیدیم. سرانجام ، کوه خود را دیدیم که بلافاصله قابل شناسایی است: کویو زوم . ما پس از ماه ها انتظار ، با واقعیت روبرو شدیم و نگران بودیم. همه ما موافق بودیم که جذاب ترین گزینه ، خط افق سمت راست ، صورت شمال غربی بود که به یک دیواره پیشانی وسیع و زرد کمرنگ تبدیل شده بود.

زمان غروب آفتاب ، هنگامی که جبهه کوه از نارنجی خون به طلای آن میریخت ، می دانستیم که کوهی شایسته پیدا کرده ایم. دیواره ای با ارتفاع 1600 متر که بسیار جذاب و خشن به نظر میرسید.. ما نمی توانستیم چشممان را از آن برداریم “شاید از میدان یخی چپ راه بدهد. … سپس بالا و راست ، بعد از آن یک خط شیب دار …؟” اینکه فکر کنیم این قله بیش از 3300 متر از بیس کمپ ما بالاتر باشد ترسناک است. در حالی که ماه در حال انعطاف پذیری از قله براق بود ، ما درون چادرهای خود قرار گرفتیم. این کوه قدری خطرناک به نظر میرسید!

هم هوایی

هم هوایی یک ضرورت دردناک در کوهنوردی است. اگر سعی کنیم مستقیم به قله صعود کنیم ، به راحتی متوقف می شویم. ما مجبور بودیم اجازه دهیم بدن ما مانند یویو مرتباً با ارتفاعات سازگار شود و چندین روز را با سردرد در چادرها دراز کشیدیم – سودوکو ، شطرنج ، و وعده های غذایی گاه و بی گاه یکنواختی را شکست. در حالت ایده آل ، شما می خواهید 1000 متر پایین تر از قله هدف خود بخوابید. از آنجا که كویو زوم 6،877 متر بود و كوههای مجاور آن فقط به 5،500 متر می رسید ، ما تصمیم گرفتیم كه روی مسیر مورد نظرمان کار کنیم. در این صورت به همراه هم هوایی منطقه پیش رو را نیز بررسی می کردیم.

من و جان و آلی یک شب سرد را در بالای میدان یخی گذراندیم و در 5880 متر به شدت نفس کشیدیم. ماه کامل مانند چراغی آرامش بخشید و آنقدر روشن بود که زود فکر می کردیم سحر است. متأسفانه ، ویل و اویسدیان بیمار بودند و در اردوگاه پایه اقامت داشتند. تقریباً امری اجتناب ناپذیر بود که برخی از تیم های ما بیمار شوند. – جای تأسف بود که آنها یک گام اصلی در هم هوایی را از دست داده بودند.

پس از چندین شب دوری ، زندگی ساده و لوکس بیس کمپ را مجددا تجربه کردیم. خورشید ، عضلات خسته ما را گرم کرده و محسن غذاهای خوشمزه ای از کاری ، دال ، سبزیجات ، مرغ و بز پخت. ما کریکت بازی کردیم تا اینکه همه توپها را گم کردیم.

هوا بیشتر ساکن باقی مانده است – اینها بهترین شرایطی است که در یک سفر بزرگ کوهستانی تجربه کرده ام. اما کم کم شرایط تغییر کرد و سرمای هوا افزایش می یافت. اکنون می توانستیم ماه را در طول روز ببینیم ، در حالی که کم کم از آسمان بالای کویو زوم در حال قوس زدن است.

در اکسپدیشن ها موقعی میشود که میگویید زمان صعود است و به یک لحظه وحشتناک می رسید. در ماه های قبل از سفر ، صعود واقعی در آینده بسیار دور است. در طول هم هوایی ، شما هنوز در حال شناخت خلق و خوی کوه هستید: شما می بینید که چگونه ابرها در اطراف قله می جوشند. می بینی جایی که برف به رخ کوه می چسبد و همانطور که آفتاب و سایه ویژگی های جدیدی را نشان می دهد . کوهنوردی نادیده گرفته می شود زیرا قبل از آن اتفاقات زیادی می تواند بیفتد – تیم ، آب و هوا و شرایط لازم است همه هماهنگ شوند. اما در نهایت لحظه فرا می رسد.

هنگام صبحانه روز یکشنبه ، 22 سپتامبر ، پیش بینی آب و هوا در Garmin InReach Mini برق زد: آفتاب و هوای خوب همچنان ادامه دارد. فضای بی دغدغه را لغزاند و افکار کوهنوردی که مدتها در آن دفن شده بود ظاهر شد. من و آلی برای جبهه شمال غربی ، در سمت راست انگیزه داشتیم. صعود سخت به نظر می رسید و من حساب کردم تیمی 50 درصد احتمال صعود به این خط را دارد. حداقل قسمت سر دیواره نسبتاً ایمن از خطرات عینی به نظر می رسید. به نظر می رسد افق سمت چپ در امتداد یال پیچیده ای، از کوهنوردی معتدل تری برخوردار است. ویل، جان و اودسین این خط ، خط الرأس شمال شرقی را انتخاب كردند: به نظر خارق العاده می رسید و امیدوارم كه این كار راحت تر باشد – همچنین می تواند برای هم هوایی آنها مناسب تر باشد. ترکیبی از نگرانی و اضطراب شروع به خودنمایی می کند.

کمپ بیس شبیه گاراژ شده بود زیرا همه ما در حال بسته بندی بودیم و ساعتها بحث در مورد ابزار داشتیم. ما تکه های کاغذی پر از لیست های خط خورده را به هم چسباندیم و تا عصر و آلی و من دو کوله پشتی آماده کردیم. من از وزن دو ست فرند ، یک و نیم ست کیل ، یک ست میخ ، یک جفت کفش سنگنوردی ، یک جفت کیسه خواب ، یک چادر تک پوش ، غذا ، اجاق گاز و سوخت برای هشت روز شاکی بودم ، اما ما نمی توانیم چیز دیگری را حذف کنیم.

شروع صعود

روز دوشنبه همه ما کوله ها را روی دوشمان انداخته و به سمت بیس کمپ پیشرفته ، 1000 متر بالاتر حرکت کردیم. ما ازکمپ دور شده و در ابهام گم شدیم. آیا هوا خوب خواهد ماند ؟ صعود چگونه خواهد بود؟ به نظر می رسد قسمتی اصلی بسیاری از صعودهای آلپی در ذهن باشد و این اغلب سخت ترین قسمت برای کنترل است.

صبح روز بعد ، پس از گفتن عجولانه “موفق باشید!” به دیگران در حالی که آنها به سمت خط چپ می شتابیدند ، من و آلی یخچال را به سمت راست بالا رفتیم. ما چندین ساعت دردناک را را برای رسیدن به محل صعود تا ارتفاع قبلی طی کردیم. این یک ارتفاع گیری زیاد 1300 متری از بیس کمپ پیشرفته بود ، اما با برخی از احتمالات پیش بینی وضع هوا در آخر هفته ، ما می خواستیم یک روزه آنرا انجام دهیم، و این تنها راه بود. در این شبمانی، طاقچه برفی ما از زمان هم هوایی ، شکل سکومانند خود را حفظ کرده بود. بیواک را آغاز کرده و در کیسه خواب قرار گرفتیم.

در روز دوم ، آلی چندین قسمت ترکیبی هیجان آور را به سمت بالای تنوره و دهلیز صعود کردیم. قسمت به قسمت ، طولها از پی یکدیگر ، درحال پاسخ دادن به سوالات مسیر بودیم، جاهایی را که هنگام شیشه زدن روی صورت ذکر کرده ایم ، پر می کنیم. همه چیز متفاوت از آنچه انتظار داشتیم – یک موضوع مستمر. به نوبت سرطنابها را عوض میکردیم و نفر پایین بارها را حمل میکرد ،ضمنا مااز یومار استفاده نمی کردیم. اگرچه من و آلی قبلاً هرگز با هم صعود نکرده بودیم ، اما به نظر می رسید که ما یک مشارکت راحت و خوشایند باشد.

حوالی ظهر من سرطناب صعود می کردم و هدفم یک پشته برفی بود که صورت شمال غربی را تقسیم می کند. من ژاکت پایین و شلوار مصنوعی خود را جدا کردم تا از سنبله های یخ زده و سنگ های سنگی بالا بروم. “این مانند درای تولینگ کردن با دستان خالی است!” . یک زبانه یخی ما را به لبه رساند. همانطور که خورشید به افق پایین میرفت، چادرمان را روی یک یال باریک زدیم، . حس می کردم که ما تنها مردم روی زمین هستیم و در فاصله دور ، کوههای 7000 متری نوک تیز مانند دندانهای شکننده قرار گرفته بودند. اگرچه من نگران این بودم که به محل مورد نظر نرسیم و ممکن است مجبور شویم بیرون چادر شبمانی کنیم، اما خوشبختانه اینطور نشد.

آلی دوباره شروع به صعود سرطناب اولین طولها کرد و صدای تیزی نوک کرامپون روی سنگ سکوت را در هم میشکست. سپس ما به چشمگیرترین و ترسناک ترین قسمت سر دیوار برخورد کردیم: یک امتداد 90 متری از سنگ عمودی و کلاهک ، پر از سقف و لبه های برجسته. آلی آن را کلیسای جامع لقب داده بود. این من را به یاد چهره شمالی کوه آلبرتا می اندازد.

بدون وجود ابزار صعود مصنوعی یا پرتالج ، ما تمام هفته را اینجا خواهیم بود مگر اینکه راهی آسانتر از آنچه که به نظر می رسید پیدا کنیم. آلی اصرار کرد و من نگاهی انداختم اما تردید داشتم که این قسمت را بشود صعود کرد. اما با زدن اولین کارگاه اعتماد به نفسم بازگشت. با ورود آلی ، من مشتاقانه کفش سنگنوردی به پا کردم. می دیدم که یک خط با گیره های قابل صعود به سمت راست ، به سمت شیاری که از قسمت بالای قسمت سر قرار دارد ، منتهی می شود. “من فکر می کنم راه میده!” فریاد زدم. باید اعتراف کنم که کفش سنگ خیلی راحتتر از کفش دوپوش و کرامپون بود. حالا در حال سنگنوردی در ارتفاع 6200 متری بودم. روی ابزارها می نشستم و نفس عمیق می کشیدم تا قسمتی بعدی را صعود کنم.

در آخرین کارگاه این قسمت دشوار ، با قسمتی راحتتر در پیش رو ، غرق لذت بودم. این کوهنوردی در بهترین حالت یک صعود آلپی بود: من انتظار نداشتم که ما آن را از طریق دیواره پیشانی صعود کنیم ، اما مسیر به ما راه داد که این مثل یک هدیه بود. چند ساعت بعد ، شروه به کندن یک لبه کوچک کردیم. این یک شب طولانی و سرد دیگر بود که بدون چادر گذشت ، اما ستاره ها و ماه مدام به دور ما می چرخیدند و سرانجام در روز بعدی محو می شدند.

آلی شروع به صعود کرد و به زودی ما از قسمت فوقانی دیواره بیرون آمدیم. ما از قسمت راحت تر لذت بردیم ، اما هنوز با قله واقعی فاصله داشتیم ، که بسیار فراتر از قله فرعی بود که از بیس کمپ دیده بودیم. هر دو درد ارتفاعی خود را بررسی کردیم. تنها یک شبمانی با امکان دراز کشیدن در چادر (فقط دومین مورد ما تاکنون) باعث خستگی شده ، اما من به یاد دارم که شب بیدار شدم تا برقهای باورنکردنی از طوفان دور را ببینم. انگار آسمان خودش را از هم می پاشید ، انفجارهای عظیم سفید و رعد و برق و ابرهای جوشان را روشن می کند. خوشبختانه این طوفان به سمت ما نمی آمد.

به سوی قله کویو زوم

در دامنه های قله ، سوز وسرما آنچنان به ما خورد که هر چه داشتیم پوشیده بودیم. به امید دیدن سایر دوستانمان ، ادامه دادیم ، اما در نهایت فهمیدیم که آنها باید برگشته باشند. من و آلی کاملا تنها بودیم. با مکیدن تمام هوایی که می توانستیم مدیریت کنیم – سرانجام حدود ساعت 1 بعدازظهر به قله رسیدیم. در 28 سپتامبر. “وو-هو!” فریادها برای کوههای دور دست گم می شدند. ما بعد از ظهر از سمت شرقی ، خط اولین صعود ، شروع به پایین رفتن کردیم، و بالاخره در چادر خود در یخچال روی یخچال پیچوس قرار گرفتیم.

روز بعد ما در یخچالهای وسیع پیمودیم و قصد داشتیم به موراین ضربه بزنیم و سپس به سمت پایین ادامه دهیم تا اینکه بتوانیم در دامنه های چمن زده به سمت کمپ پایه حرکت کنیم. کم خواب و شکم شکم می زند ، اما با تمام کوهنوردی پشت سرمان و پایان آن که کاملاً در معرض دید است ، برف را زیر پا گذاشتیم. حدود 20 متر طناب ما را از هم جدا کرد. من شروع به بافتن اطراف شکاف های شکاف دار کردم ، گاهی اوقات از روی پل های برفی افتاده می خزیدم ، که یادآور یک مین است. برف یک شب یخ ​​زده نبود. نفسم را به انتظار عصبی نگه داشتم. شکافها مانند اعماق هیولا و بی روح به نظر می رسیدند.

روز بعد ما روی کف یخچالی پر از شکاف در حال حرکت بودیم در حالی که یک رشته طناب 20 متری بینمان بود. شکافهایی که به نظر میرسید تا عمق زمین به پیش رفته باشند.

سه به یک

در حالی که یک راه دیگر را از طریق یک شکاف – در یک لحظه بدشانس بررسی می کرد – آلی در شکاف سقوط کرد. یک پل شکسته شده بود. برف نرم به من کمک کرد تا سقوط را بعد از 15 یا 20 متر کنترل کنم – یا شاید آلی دریک لحظه متوقف شده بود. قلبم نزدیک بود از سینه بیرون بیاید. من به سختی می توانستم حرکت کنم ، چه برسد به اینکه آلی را دست به دست بالا بکشم و از کشیده شدن به دنبال او وحشت داشتم. من که قادر به یافتن یخ نبودم ، از یک تبر دفن شده کارگاه درست کردم و با استفاده از سیستم 3: 1 شروع به بالا کشیدن آلی کردم. هر وقت به تبر برمی گشتم ، با شک نگاه می کردم و دعا می کردم که آن را نگه دارد.

به دلایلی ، انتظار داشتم وقتی آلی به لب شکاف میرسد رو به راه باشد. . ابتدا کلاه ایمنی او آمد – این که سه قطعه شده بود. سپس خون را از سر او ، لکه های صورت و لنگی را در پای او دیدم. سریع تنها باندمان را روی سرش گذاشتم و شلوار او را برش زدم ، امیدوارم که انگشتانم با استخوان تیز و گوشت نرم و مرطوب روبرو نشوند. خوشبختانه پا فقط دچار کبودی شدیدی شده بود.

سعی کردم واضح فکر کنم. تنها عکسی که از مسیر فرود خود دیده ام یک یخچال طولانی و با شکوه را نشان می دهد که هنوز زیر ماست – اگر خوش شانس باشیم سفر تمام روز طول می کشد. آلی در شوک بود و لرز و خونریزی از سرش داشت. سوخت و غذای ما تمام شده بود ، و تنها چند بار و شکلات داشتیم. می دانستم که آلی بیش از یک باند و مسکن به مراقبت های پزشکی نیاز دارد. بعد از چند دقیقه ، دکمه SOS را در InReach خود فشار دادیم.

من همان کاری را انجام دادم که هرکسی در یک و نیم روز بعد انجام می داد ، و همانطور آلی هم اگر جای من بود انجام میداد. خوشحال شدم که او در تمام مدت هوشیار بود ، اما در اولین بعد از ظهر بسیار ضعیف و سرد به نظر می رسید. من واقعاً نگران بودم ، از ترس بدترین حالت. ، به نفس کشیدن او گوش می دادم ، که به دلیل ارتفاع نامنظم است و شاید هم مصدومیتش. وقتی نفس او برای چند ثانیه مکث کرد … و ثانیه … و – ، نفس خود را نگه داشته… و منتظر نفس بعدی او هستم.

در طول شب ، آلی پیشنهاد داد که مسیر جدیدمان را بازی بزرگ بنامیم. این لقب رقابت و بازی قدرت بین امپراتوری های انگلیس و روسیه در آسیای میانه در طی دهه 1800 بود. ما در طول سفر خود به کوهستان در مورد این تاریخچه و منطقه می خواندیم ، و نام آن مناسب بود.

تا ظهر روز بعد ، شرایط آلی بهتر شده بود ، و او حتی سعی کرد چند متر را با هم تکان بخورد. وقتی به چادر برگشت ، صدای چاپچاپچاپ هلی کوپتر را شنیدم – چه صدای زیبایی!

کویو زوم - موج کوه

خلاصه

اولین صعود رخ شمال غربی کویو زوم (6877 متر) بازی بزرگ (1,500m, ED+) آلی سوینتون و تام لیوینگستون شروع در 24 سپتامبر، قله 28 سپتامبر، سقوط در شکاف و امداد هوایی در بازگشت. دومین مسیر صعود در کوه و سومین صعود قله.

مطالب مرتبط

    باشگاه ورزشی موج / دکتر جباریان

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    سبد خرید
    فروشگاه
    لیست علاقه مندی ها
    0 مورد سبد خرید
    حساب من